تبليغاتX
صادق شایان

صادق شایان

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:18  توسط صادق شایان  | 

به یادارزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:5  توسط صادق شایان  | 

معلم ریاضی شروع کرد به درس دادن...

دو خط موازی روی تخته کشید...

خط بالایی از پایینی خوشش امد...

همینطور خط پایینی از بالایی...

اونا عاشق هم شدن...                        

یک عشق دو طرفه...

هیچ کدوم چشم از هم بر نمی داشتن...

که ناگهان معلم ریاضی با صدای بلند گفت:

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند...

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 22:12  توسط صادق شایان  | 

از همان روزي که دست حضرت قابيل


 

گشت آلوده به خون حضرت هابيل


 

از همان روزي که فرزندان آدم


 

زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد


 

آدميت مرد


 

گرچه آدم زنده بود


 

از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند


 

از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند


 

آدميت مرده بود


 

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب


 

گشت و گشت


 

قرنها از مرگ آدم هم گذشت


 

اي دريغ


 

آدميت برنگشت


 

قرن ما


 

روزگار مرگ انسانيت است


 

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است


 

صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهي است


 

صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست


 

قرن موسي چمبه هاست


 

روزگار مرگ انسانيت است


 

من که از پژمردن يک شاخه گل


 

از نگاه ساکت يک کودک بيمار


 

از فغان يک قناري در قفس


 

از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار


 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست


 

و اندر اين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست


 

مرگ او را از کجا باور کنم


 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست


 

واي جنگل را بيابان ميکنند


 

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند


 

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا


 

آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند


 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست


 

فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


 

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


 

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست


 

در کويري سوت و کور


 

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور


 

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق


 

گفتگو از مرگ انسانيت است


 


 

(فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 22:9  توسط صادق شایان  | 

شب وروزت همه بیدارکه ایدشاید

کورشددیده براین کوره ره شایدها

شایدای دل که مسیحانفست امدورفت

باختی هستی خودبرسرمی ایدها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:53  توسط صادق شایان  | 

 

*بمونم*

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی

این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم

*رفیقان*

بیا بلبل از این کوچه گذر کن

بزن چه چه رفیقان را خبر کن

اگر پرسند که آنها در چه حالند

بگو در میکده چشم انتظارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:2  توسط صادق شایان  | 

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

با همه ازادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

 

روزگاریست که در می خانه خدمت می کنم

در لباس فقر کار اهل دولت می کنم

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:0  توسط صادق شایان  | 

 

رفتی و تنهام گذاشتی

توی قلبم پا گذاشتی

تو که گفتی من می مونم

چرا رفتی و نموندی

حالا که تنهای تنهام

واسه دله خودم می نویسم

می نویسم تو کجایی

کی میایی کی میایی

تو که رفتی من اینجا تنهام

دیگه طاقتی ندارم

دیگه سخته بی تو موندن

بی تو هیچ معنای نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:54  توسط صادق شایان  | 

 

خداحافظی میکنم و دست از سرت بر میدارم

شدن کلاوم اخرت نه دیگه دوست ندارم

شدن کلاوم اخرت که بودنت حالا غمه

ببین شکستم این همه این همه هم واسط کمه

نمیشه از تو بگذرم

نه میشه با تو بمونم

تو دیگه کوتاه نمیایی

تقصیرم و نمودنم

 

بی تو تنهام تو این غربت

تو این ظلمت اگه بمونم

حتی وقتی بغضی خسته

تو گلومه واسط می خونم

 

بی تو تنهام تو این غربت

تو این ظلمت اگه بمونم

حتی وقتی بغضی خسته

تو گلومه واسط می خونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:50  توسط صادق شایان  | 

 

روی دریا خونه ساختی ساده دل

خیلی دیر یارو شناختی ساده دل

تو قماره ناگوار عاشقی همه هستی تو باختی ساده دل

من اون عاشق دیونه ای اون

که اومدم باز در خونه ی اون

اما اومدم تا نفرینش کنم

نفرینم و به قلب سنگینش کنم

ای ساده دل اما نفرین که کاره قلب تو نیست

تو برو با خط قلبت بنویس

--------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:44  توسط صادق شایان  |