دو خط موازی روی تخته کشید...
خط بالایی از پایینی خوشش امد...
همینطور خط پایینی از بالایی...
اونا عاشق هم شدن...
یک عشق دو طرفه...
هیچ کدوم چشم از هم بر نمی داشتن...
که ناگهان معلم ریاضی با صدای بلند گفت:
دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند...
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
و اندر اين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميکنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
(فريدون مشيري
کورشددیده براین کوره ره شایدها
شایدای دل که مسیحانفست امدورفت
باختی هستی خودبرسرمی ایدها
*بمونم*
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی
این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم

*رفیقان*
بیا بلبل از این کوچه گذر کن
بزن چه چه رفیقان را خبر کن
اگر پرسند که آنها در چه حالند
بگو در میکده چشم انتظارند
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه ازادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

روزگاریست که در می خانه خدمت می کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
...

رفتی و تنهام گذاشتی
توی قلبم پا گذاشتی
تو که گفتی من می مونم
چرا رفتی و نموندی
حالا که تنهای تنهام
واسه دله خودم می نویسم
می نویسم تو کجایی
کی میایی کی میایی
تو که رفتی من اینجا تنهام
دیگه طاقتی ندارم
دیگه سخته بی تو موندن
بی تو هیچ معنای نداره

خداحافظی میکنم و دست از سرت بر میدارم
شدن کلاوم اخرت نه دیگه دوست ندارم
شدن کلاوم اخرت که بودنت حالا غمه
ببین شکستم این همه این همه هم واسط کمه
نمیشه از تو بگذرم
نه میشه با تو بمونم
تو دیگه کوتاه نمیایی
تقصیرم و نمودنم
بی تو تنهام تو این غربت
تو این ظلمت اگه بمونم
حتی وقتی بغضی خسته
تو گلومه واسط می خونم
بی تو تنهام تو این غربت
تو این ظلمت اگه بمونم
حتی وقتی بغضی خسته
تو گلومه واسط می خونم

روی دریا خونه ساختی ساده دل![]()
خیلی دیر یارو شناختی ساده دل
تو قماره ناگوار عاشقی همه هستی تو باختی ساده دل
من اون عاشق دیونه ای اون
که اومدم باز در خونه ی اون
اما اومدم تا نفرینش کنم
نفرینم و به قلب سنگینش کنم
ای ساده دل اما نفرین که کاره قلب تو نیست
تو برو با خط قلبت بنویس![]()
--------------------